چشمهای سیاه تو
همه آماده اند و باید قبل از آنکه جای پارکینگمان را از دست بدهیم به راه بیافتیم.توی راه برای بار دوم از« سانا» یک اس ام اس میگیرم. من با« سانا» از همان ابتدا احساس خیلی نزدیکی داشتم . او در رفتار یک سوئدی کامل است با خلق و خو و حد ومرزهای کاملا سوئدی آمده از یک طبقه متوسط مرفه ، فوق لیسانس اقتصاد، تا حدی مذهبی و وابسته به جناح راست. اما من همیشه گفته ام که جدا از چهره ی کاملا شرقی اش رفتارش خیلی گرم و اجتماعی است و اینست که به راست بودنش پیله نمیکنم و یا حداقل راجع به آن فکر نمیکنم. چیزی که برای من یک اتفاق عجیب و وحشتناک زیبا و خواستنی است اینست که او اینجاست و یک انسان آزاد و خوشبخت است، یک زن آزاد و خوشبخت. وقتی شش ماهه بوده از ایران به سوئد آمده. شش ماهه بوده که در شیرخوارگاهی در تهران ،بدون آنکه خود بداند در آغوش مهربان زنی قرارمیگیرد که قرار است مادر او باشدو او را با خود به سوئد بیاورد. اگر نه معلوم نبود که این سی و پنج سال از عمر او به چه انجام و زندگی ای میتوانست متصل شود تا بتواند تا به امروزاو را اینگونه که هست ،خوشبخت کند.
برایش جواب مینویسم که فقط آرام باشد و تا میتواند فقط به خودش و به کوچولوی توی شکمش فکر کند. مطمئنم یکی از نازترین عروسهای دنیا خواهد شد و همه چیز به خوبی پیش خواهد رفت. احساس خاصی نسبت به او دارم. شاید به خاطر احساسی است که خود او به من میدهد.نمیدانم آیا الان که استرس قبل از ازدواج او را در برگرفته آیا فقط این منم که از او اس ام اس دریافت میکنم آیا او میخواهد که با اوهمدلی کنم؟هم خوشحال و هم کنجکاو میشوم.
مدتها بود که با همزی خود،مردی که دوست دوره کودکی همسر من است آشنا شده. از همان ابتدا همه چیز بین آنها خیلی خوب پیش رفت. عاشق همدیگرند و خوب از همه لحاظ همدیگر را پرو کامل میکنند. بعد از چند ماه خانه شان را با هم یکی کردند و بعد از یک سال تصمیم گرفتند که زندگی مشترکشان را رسما جشن بگیرند آنهم در کلیسا. چون سانا برعکس همسرش که آتیست است گرایشات مذهبی دارد و شاید هم فکر میکند که جشن ازدواج در کلیسا رمانتیک تر است. در حال و هوای تدارک جشنشان خبر دادند که سانا باردار است و این خوشبختیشان را کاملتر کرد.
دو ماه پیش از روز جشن عروسی، یکروز که از قدم زدن بیرون از خانه با دخترم برگشتم ازهمسرم شنیدم که همسر سانا زنگ زده وشماره تلفنی داده که میبایست با آن تماس بگیرم . ظاهرا قرار است مرا به جشن «موهیپا»۱دعوت کنند و باید جزئیات را برایم شرح بدهند!
چه جالب! چه لطفی که مرا جزو دوستان نزدیک سانا و جمع خودشان به حساب آورده اند! همسرم شماره تلفنی را که گرفته به من میدهد و میگوید که باید با کارولینا، دوست سانا تماس بگیرم.
هر کاری میکند باید و یا بهتر است که پرده ی بکارتش راحفظ کند!!
اما میدانستم که حتی تصورتجربه ی این کیفیت و محدودیت برای تک تک این دخترها غیر عادی و وحشتناک است اینکه مثلن دختری که در سی سالگی ازدواج می کند، هنوز باکره باشد و از او این انتظار وجود داشته باشدکه تا آن زمان هیچ تجربه ای از همخوابگی با کسی که دوستش داشته نداشته باشد. فکر آدم تا آنجامیتواند برودکه شخصی با چنین موقعیت و کیفیت در زندگی چه مرد باشد و چه زن شاید مشکل جسمی و روحی ویا نظیر آن داشته باشد. در ایران کودکی که از رابطه ی جنسی آزادی هر چند در منتهای عشق و خواستن بوجود آمده باشد ، کودکی کثیف و حرام و غیر قابل پذیرش است ،آنقدر کثیف که مرگش شاید بتواند کثیفی عملی را که پدر و مادرش مرتکب شده اند تا حدی از اذهان دور نگه دارد.انسان به خودی خود ارزشمند نیست .اینکه فقط انسان است کافی نیست .انگار او فقط فرضیه ای است .خود انسان و دانش و اعتماد به نفس او برای شناخت و تعریف خودش و نیازهایش کافی نیست .شناخت انسان بر اساس دانش و تجربیاتش برای اوقابل قبول و یا فهم نیست شایدهم بیش از حدتجریدی و غیر قابل لمس است و برای ادراک ابتدایی ناملموس و پیچیده است.ازطرفی ازابتدا اینطور به او گفته اند و آموخته اند مهم نیست چه کتابی باشد، کدام یک از کتابهای مذهبی ، همه ی آنها یک چیز میگویند و شدت و ضعف وابستگیهای مذهبی و انتظارات بستگی به تربیتهای خانوادگی دارد. اودر کتاب مقدس میخواند و از آن میپرسد که آیا من می اندیشم؟آیا من احساس دارم؟ آیا مجازم که بخورم؟ عشق بورزم؟ بنوشم؟ بازی کنم؟ به هر چه که میخواهم و به کسی ضرر نمیزند فکر کنم ؟ وقتی که شادم آزادم که از شادی فریاد بزنم؟ و وقتی غمگینم میتوانم ،میتوانم مثل کودکی بگریم؟ آیا برای دیدن زیباییها باید اجازه بگیرم؟ برای شنیدن زیبایی؟ و آیا میتوانم خلق کنم ؟ هر چه خواستم بگویم؟ آیا من آزادم که آزادزندگی کنم ؟ بدون آنکه به این فکر کنم که بدون تصمیم گیری و دخالت من از زمانی معین پستانهایم رشد میکنند بزرگ میشوند و چهره و اندامم حاشیه ای گرد به خود میگیرند و یا صدایم کلفت میشود محاسنم رشد میکنند، آیا بر اساس نوع اندام و جنسیتم برای من تصمیم میگیرند و باید آنرا بپذیرم حتی اگر حقیقتن جنسیتی نباشم که دیده میشوم ؟ از آن لحظه که در گوش نوزادی آن نجوای ملکوتی را میخوانند، این آغاز به ثبت میرسد آن لحظه است که او اجازه ی دخل و تصرف دراین اساس آغازین اکتسابی را ، بعدها به عنوان یک انسان آزاد بالغ ندارد . آزادی عمل او را آن غربال تعیین میکندوبر اساس جنسیتش . انسان در آن سرزمین با ابزاری مذهبی نیزمالی ارزش گزاری میشود و ازاین غربال است که خوبها و بدها جدا میشوند. بدها از جمله آنهااند که بدون در نظر گرفتن کلام الهی عشق میورزند، فکر میکنند زمین گرد است ، می اندیشند که نوزاد انسان درست مثل حیوان حق زندگی دارد،طبیعتن چه بهتر که نطفه اش با حقیقت عشق گره خورده باشد، احساسی که محققن خاص انسان است تااینکه بخواهدبا ابهامی که خود انسان هنوز نمیداند که چیست واز ترس از دست دادن این ذهنیت موهن باید همه روزه وجود آن را برای خود تکرار کند تا فراموشش نکند ، تا با همه ی فرّاری و رسوب نکردنش در ذهن به شکلی بماند و گم نشود، اگر نه جهنم جایگاه انسان است!واز جمله آنهااند که اگر چه همه ی اعمال این چنینی به اضافه ی دهها رفتار غیر انسانی را مرتکب میشوند و بدند، اما وقتی مالیات عمل خود را با چکهایی با رقم نجومی بپردازند، آمرزیده میشوندو بهشت جایگاه آنان است! و این باید حفظ شود به هر قیمتی و بدیهی است که به قیمت له کردن آدمهای «بد»و بی پول در حال غربالیدن و بیختن شان!
اما نه ! نمیگویم ! اینها را نگفتم! شکم کوچولوو برآمده ی سانا به چشمم میخورد . یکی از زیبا ترین صحنه های هستی!
میگویم سانا جان اگر تو در ایران بودی ، کودک کوچولوی درون تو اینگونه آزاد نمیتوانست رشد کند. آنها تقریبن میدانند که روابط داخل ایران چگونه است. مرتبن از روزنامه و اخبار میشنوند از سنگسارها و اعدامها و هزاران محدودیتهای دیگر. اشاره میکنم که روابط دختران و پسران درایران مثل اروپا آزاد نیست و صحبت به این پرده ی مبهم ناپیدا و قضیه ی منتهی شدنش به وصله و بخیه میکشد و کلی میخندیم..
توی ذهنم به دنبال مراسمی نزدیک به موهیپای سوئدیها میگردم اما چیزی به ذهنم نمیرسد،اینست که بسنده میکنم به تعریف اینکه قدیمها آن موقع که دختری میخواسته عروسی بکند رسم بر این بوده که به هنگام اصلاح صورت عروس ، در خانه ی پدری او دختران و زنان فامیل در اطراف عروس حلقه میزدند و زنی با دایره زنگی اش و خواندن شعرهای مخصوص عروسی و بعضی شعرهای منطقه ای به هلهله و شادی و خنده میپرداختند. شاید این یکی از آن مراسم قبل از ازدواج باشد که به ذهنم میرسد.
مراسم سرعقد و گل چیدن و گلاب آوردن عروس که انگار وسط مجلس همه ی حضار را فراموش میکند و میرود دنبال نخود سیاه هم که یعنی یاری فامیل در محفوظ نگه داشتن مثلا غرور نازک عروس که با همه ی عشق وافری که انشاالله و حتمن نسبت به داماد دارد، نه هول برش داشته و نه همچین روی دست کسی مانده که میخواهد بااین اولین و آخرین مردزندگی اش وارد خانه ی مشترک شود ..و بعد هم نشان بدهد که در حرف شنوی لنگه ندارد، اجازه ی جیش کردنش هم دست بزرگترهاست چه رسد به شوهر کردن و برای به دست آوردن دل یکی یکی اعضای فامیل هم از تک تک عمو وعمه و دایی و غیره برای کاری که قرار است برای اولین بار بکند و تعیین کردن مهمترین مسئله ی زندگیش و کیفیت باقی عمرش اجازه بگیرد.....!! همه ی اینها انگار که یکجور نمایش خانوادگی است و همه میدانند که نمایش است. یک سنت است ، سنتی که انگار بر آزاد نبودن زن و به خود وا گذاسته نشدنش تاکید میکند و صحه میگذارد و حتی خود عروس هم با رغبت دراین مراسم نقش بازی میکند ...از خیر تعریف این جزئیات هم میگذرم که دلم را در میهمانی مان کمتر بگیرانم.
ته میوه های سبدمان را که در میاوریم آماده میشویم که به طرف رستوران براه بیافتیم
ادامه ..
1.«موهیپا» جشنی است که بیشتر خاص طبقه ی مرفه در اروپا و آمریکااست. در سوئد رسمی است بازمانده از دوره ی ۱۵۰۰ میلادی . در این رسم که دوستان عروس یک روز ویا مدتی پیش از جشن عروسی میگیرند، میبایست دختری را که قرار است ازدواج کند به طورغیر منتظره هیجان زده و خوشحال کنند. به این ترتیب عروس اغلب توسط دوستهایش دزدیده میشود، لباسهای خنده دار به تن او میکنند، چشمهایش را میبندند ، روسری سرش میکنند و با چنین کارهای خنده دار و شوخی هایی از این قبیل به شادی میپردازند. این جشن معمولن با رفتن به رستوران و صرف غذا پایان می یابد.
.گاهی وقتها آدم میبیند که توی خیابان چند تا دختر شاد دور و بر دختری را که یک تور کوتاه با سنجاق به سر دارد و تاج خنده داری روی سرش گذاشته شاید، آرایش غلیظ دلقکی هم کرده باشد و چند تا قوطی خالی با بند به لباسهایش آویزان کرده ،گرفته اند و میروند، با دیدن چنین صحنه ای آدم متوجه میشود که آن دختر بزودی قرار است ازدواج خود را جشن بگیرد.درچنین جشنی عروس و دوستان و اطرافیان میتوانند باهر لباس خنده دار و یا مسخره ی ظاهر شوند ، خیابانها را گز کنند، آنقدر مشروب بخورند که مست پاتیل شوند و هر طور که مدل خودشان است خوش بگذرانند. در مورد پسرها هم تقریبا چنین چیزی هست و رفقای داماد این وظیفه را دارند که رسم وقتی در مورد مردها باشد اسمش «سِوِن سکسا» است .
برایش جواب مینویسم که فقط آرام باشد و تا میتواند فقط به خودش و به کوچولوی توی شکمش فکر کند. مطمئنم یکی از نازترین عروسهای دنیا خواهد شد و همه چیز به خوبی پیش خواهد رفت. احساس خاصی نسبت به او دارم. شاید به خاطر احساسی است که خود او به من میدهد.نمیدانم آیا الان که استرس قبل از ازدواج او را در برگرفته آیا فقط این منم که از او اس ام اس دریافت میکنم آیا او میخواهد که با اوهمدلی کنم؟هم خوشحال و هم کنجکاو میشوم.
مدتها بود که با همزی خود،مردی که دوست دوره کودکی همسر من است آشنا شده. از همان ابتدا همه چیز بین آنها خیلی خوب پیش رفت. عاشق همدیگرند و خوب از همه لحاظ همدیگر را پرو کامل میکنند. بعد از چند ماه خانه شان را با هم یکی کردند و بعد از یک سال تصمیم گرفتند که زندگی مشترکشان را رسما جشن بگیرند آنهم در کلیسا. چون سانا برعکس همسرش که آتیست است گرایشات مذهبی دارد و شاید هم فکر میکند که جشن ازدواج در کلیسا رمانتیک تر است. در حال و هوای تدارک جشنشان خبر دادند که سانا باردار است و این خوشبختیشان را کاملتر کرد.
دو ماه پیش از روز جشن عروسی، یکروز که از قدم زدن بیرون از خانه با دخترم برگشتم ازهمسرم شنیدم که همسر سانا زنگ زده وشماره تلفنی داده که میبایست با آن تماس بگیرم . ظاهرا قرار است مرا به جشن «موهیپا»۱دعوت کنند و باید جزئیات را برایم شرح بدهند!
چه جالب! چه لطفی که مرا جزو دوستان نزدیک سانا و جمع خودشان به حساب آورده اند! همسرم شماره تلفنی را که گرفته به من میدهد و میگوید که باید با کارولینا، دوست سانا تماس بگیرم.
.................
................
اول میخواستم به تفصیل تعریف کنم که روابط در ایران چگونه است. چطور محدود است و خانواده ها از دخترانشان چه انتظاراتی دارند. میخواستم بگویم که البته خانواده تا خانواده اینکه چقدر مذهبی و یا غیر مذهبی باشند، متفاوت هست اما در اساس یک «دخترخوب» باید اولین رابطه ی جنسی اش را در شب ازدواجش داشته باشد ...در این فکر ، خیال سیخونکی ای به ذهنم میاید ، اینکه یکهویی بگویم :مهمانی موهیپای ما البته پر سر و صدا نبود.
« سانا» اهل خبر دار کردن همه ی کوچه و خیابان نبود، از طرفی باردار بود، بنابراین به جای نوشیدنی الکلی، شامپاین بدون الکل تهیه کردیم به اضافه ی یک سبد حصیری خیلی قشنگ پر از میوه های فصل خوش عطر و بو و قاب زیبایی که آخرین عکس سونوگرافی اش را در خود داشت. هدیه ی من یک بوته ی کوچک یاس ایران بود.از آنها که عطر گلهای ریزش مشام را با بوی تند خود بیدار میکنند. در آخرین سفرم از ایران به همراه خود آوردم و به هرکه دوست داشتم قلمه زدم و هدیه دادم. قرارمان با دخترها برای من جالب بود.من هیچکدام را به جز «سانا» که قرار نبود از اول من را ببیند ، نمیشناختم. به خاطر باردار بودنش از خیر هیجان زده کردنش هم گذشتیم . منتها وقتی از بچه های گروه که یکی یکی وسط بازارگل فروشی خودشان را به او نزدیک میکردند و وانمود میکردند که اتفاقی همدیگر رادیده اند، نوبت به من رسید، با خنده گفت :
دیگه دارم میفهمم ای کلکها! همه ی اینها با برنامه ریزی بوده وشروع کرد به خوشحالی وخنده و بوسیدن و در آغوش گرفتن ما. قرارمان نشستن در فضای سبز موزه ی اسکاندیناوی بود.
قسمت من همسفر ی با موآ میشود.چه خوشحال بودم من که از نزدیک بیشتر با «موآ» آشنا میشدم. از ابتدا نمیدانم چرا کمی خجالتی به نظر میرسید. در واقع به من که میرسیدانگار کمی ساکت میشد. شاید عجیب هم نبود. من از همه غریبه تر بودم و شاید به شکلی حس کنجکاوی او را هم برمی انگیختم که دختری بودم درست هم سن و سال او و از ایران، زادگاه او!
برایم تعریف کرد که اودر کودکی در پرورشگاه مشترک با «سانا» و هم تختی او بوده و شش ماه از او بزرگتر است. احساس خیلی نزدیکی به سانا دارد. سانا انگار که خواهرش است.
«موآ» برخلاف سانای ریزه میزه و سبزه رو ، پر هیکل و چاق است . پوست روشنی دارد که به سرخی میزند و موهای بلند سیاهش با بی حوصله گی و یا شاید به عمد که کمی مد روز است درهم رفته و شانه نشده اند.فکر کردم؛ نزدیک ترین دوست و هم تختی با سانا و همسن با او! آدم نمیتواند با خواهر خودش اینطورهمسن باشد. چه حسی! هم خواهر و هم دوست!
تازه با دوست پسر خود که در گوتنبرگ مسئول بخش کامپیوتر یک شرکت بزرگ است آشنا شده و حسابی عاشق است. و خودش به عنوان نگهبان درشرکتی در استکهلم کار میکند و امیدوار است که با کار جدید دفتری که در گوتنبرگ تقاضاکرده، موافقت شود آنوقت میتواند بیشتر با دوست پسرش باشد.
«موآ» میگوید که کودکی اش را، آن جایی را که با «سانا» با هم بوده اند خیلی مبهم اما میتواند به خاطر بیاورد چون او یکساله بوده که با مادرش خوانده اشاز ایران به سوئد میاید. یک خواهرخوانده و یک برادرخوانده هم دارد خواهرش زاده ی یوگسلاوی سابق و دیگری که برادرش است متولد سوئداست و هر سه تقریبن همسن هستند.
زنان و مردان، خواهران و برادرانی که به مرزها زبان مادری و فرهنگهای متفاوتشان تعلق ندارند و یا قرار نیست که تعلق داشته باشند. سیم خاردارهاو دیوارهای مرزهای زادگاهشان از ابتدا دربرابرشان رنگ باخته است، دیوارهایی وجود نداشته تااحساس کنند که آدمها باید در درون مرزهایی که تعلقهای قومی، مذهبی، رنگی و زبانی را دلیل میاورند، افسار بر خود ببندند، بینش، احساسات و علو طبع انسانی خود را خانگی، خلاصه و محدود کنند، ویا شاید برای دفاع از این مفاهیم ذهنی اگرو یا وقتی لازم باشد، همدیگر واقعی را بکشند،زخم بزنند ،به اسارت بگیرند، تا ثابت کنند که ایرانی اند، یوگسلاوند، چینی اند، مسلمانند، بودایی اند و یا مسیحی زاده شده اند.انگار اینها در مقابل چنین ویروسهای دربنیان مخالف انسانها، اما بدیهی و قابل قبول ،از ابتدا واکسینه شده اند!
به یاد یکی از داستانهای کوندرا می افتم. دکتری که میخواست زنان نازا را با اسپرم آزمایش شده خود باردار کند و در سرتاسر دنیا برادران و خواهرانی هم خون بپراکند با احساس یگانگی ..گو اگر به جای حس یگانگی میان فرزندان انسان از هر نژاد و رنگ و زبان ، حس دشمنی و کشتار و نابرابری است، بگذار مادران و پدران بی زاد و رود باقی بمانند! اصلن آیا برای بوجود آوردن این حس باید به خون و یا ژن چنگ برد تا حس همبستگی میان آدمها را جان داد؟! آیا انسان دوپای اهل عقل و احساس ودرایت ، با آرزوها و آمالی که به ششهزار زبان زنده و غیر زنده ی دنیا یک مفهوم را القاء میکند، دلیل لازم و کافی ای برای رسیدن به احساس یگانگی نیست؟!
کودکی ! کودکی! این دوران سرنوشت ساز بی برگشت ! میتواند یاد بگیرد که انسانها عاشق یکدیگر باشند و یا از حس تنفر وانتقام پر.
اینست که «موآ» یاد گرفته عاشق باشد.دستهای مهربانی دستهای او را گرفته بوده ، آغوش پر محبتی گریه های کودکانه ی او را در بستر امن خود آرام کرده است. نگاهی که حقیقت انسانها را دریافته است، سایه ی بلند خود را بر زندگی او انداخته تا حفظش کند و بتواند آرام عشق را به رگهای زندگیش تزریق کند .او مادر تنی خود را نمیشناسد و یا شاید نیازی به شناختنش ندارد. میگوید کنجکاو هست که بداند او کیست اما شاید با این جستجو قلب مادرخوانده اش آزرده شود. هرچند هرگز به روی خود نیاورد. بیست ساله که میشود، تصمیم میگیرد مستقل شود. مثل خیلی از دختران و پسران همسن و سال خودش و مادر به او کمک میکند تا آپارتمان کوچکی برایش تهیه کند.وقتی کار اسباب کشی تمام میشود مادر او را در آغوش میگیرد و بغضش را میخورد.
هوای بعداز ظهرتابستان در اثنای سرخوردن حرارت ملایمش روی پوست ، جای خود را کم کم به سرمای خفیف و مطبوعی میدهد که سرشار است از عطر سبزه هاو گلهای جان گرفته از آفتاب. فرش کوچکمان را در سراشیبی تپه ای روبروی موزه ی اسکاندیناوی ، قصری متعلق به قرن هجدههم میلادی، به سبک ناسیونال رمانتیک ، پهن میکنیم و مینشینیم. تابستان است و مردم ازروشنایی شبهای تابستانی سرحال اند و در تکاپوی تفریح و گشت و گذار. در نزدیکیمان تعدادی پسر در سن و سال بالای سی سال ،روی پتویی نشسته اند ومعلوم است که آنها هم دامادی به همراه خود دارند همان کاری را میکنند که ما. اما نه سبد حصیری پر از میوه ی مارا دارند و نه یقینن بطری های شراب و شامپاین توی دستشان بدون الکل است .
دخترهابه من میگویند: تو تعریف کن!اگر سانا ایران بود و میخواست عروسی کند ، آیا مراسم خاصی مثل موهیپا در آنجا هست که باید قبل و یا بعداز ازدواج انجام شود،اصلا قبل از ازدواج چکار باید میکرد؟
به ذهنم فشار میاورم که مراسم مشابهی قبل از جشنهای عروسی خودمان پیدا کنم اما چیز قابل ذکری دستگیرم نمیشود. هر مراسمی هست بیشتر خانوادگی است و مربوط است به بعد از خواستگاری و بله برون . از طرفی هررابطه ای هم هست چون مشروع و قابل قبول نیست، پنهانی و در خفاست.
« سانا» اهل خبر دار کردن همه ی کوچه و خیابان نبود، از طرفی باردار بود، بنابراین به جای نوشیدنی الکلی، شامپاین بدون الکل تهیه کردیم به اضافه ی یک سبد حصیری خیلی قشنگ پر از میوه های فصل خوش عطر و بو و قاب زیبایی که آخرین عکس سونوگرافی اش را در خود داشت. هدیه ی من یک بوته ی کوچک یاس ایران بود.از آنها که عطر گلهای ریزش مشام را با بوی تند خود بیدار میکنند. در آخرین سفرم از ایران به همراه خود آوردم و به هرکه دوست داشتم قلمه زدم و هدیه دادم. قرارمان با دخترها برای من جالب بود.من هیچکدام را به جز «سانا» که قرار نبود از اول من را ببیند ، نمیشناختم. به خاطر باردار بودنش از خیر هیجان زده کردنش هم گذشتیم . منتها وقتی از بچه های گروه که یکی یکی وسط بازارگل فروشی خودشان را به او نزدیک میکردند و وانمود میکردند که اتفاقی همدیگر رادیده اند، نوبت به من رسید، با خنده گفت :
دیگه دارم میفهمم ای کلکها! همه ی اینها با برنامه ریزی بوده وشروع کرد به خوشحالی وخنده و بوسیدن و در آغوش گرفتن ما. قرارمان نشستن در فضای سبز موزه ی اسکاندیناوی بود.
قسمت من همسفر ی با موآ میشود.چه خوشحال بودم من که از نزدیک بیشتر با «موآ» آشنا میشدم. از ابتدا نمیدانم چرا کمی خجالتی به نظر میرسید. در واقع به من که میرسیدانگار کمی ساکت میشد. شاید عجیب هم نبود. من از همه غریبه تر بودم و شاید به شکلی حس کنجکاوی او را هم برمی انگیختم که دختری بودم درست هم سن و سال او و از ایران، زادگاه او!
برایم تعریف کرد که اودر کودکی در پرورشگاه مشترک با «سانا» و هم تختی او بوده و شش ماه از او بزرگتر است. احساس خیلی نزدیکی به سانا دارد. سانا انگار که خواهرش است.
«موآ» برخلاف سانای ریزه میزه و سبزه رو ، پر هیکل و چاق است . پوست روشنی دارد که به سرخی میزند و موهای بلند سیاهش با بی حوصله گی و یا شاید به عمد که کمی مد روز است درهم رفته و شانه نشده اند.فکر کردم؛ نزدیک ترین دوست و هم تختی با سانا و همسن با او! آدم نمیتواند با خواهر خودش اینطورهمسن باشد. چه حسی! هم خواهر و هم دوست!
تازه با دوست پسر خود که در گوتنبرگ مسئول بخش کامپیوتر یک شرکت بزرگ است آشنا شده و حسابی عاشق است. و خودش به عنوان نگهبان درشرکتی در استکهلم کار میکند و امیدوار است که با کار جدید دفتری که در گوتنبرگ تقاضاکرده، موافقت شود آنوقت میتواند بیشتر با دوست پسرش باشد.
«موآ» میگوید که کودکی اش را، آن جایی را که با «سانا» با هم بوده اند خیلی مبهم اما میتواند به خاطر بیاورد چون او یکساله بوده که با مادرش خوانده اشاز ایران به سوئد میاید. یک خواهرخوانده و یک برادرخوانده هم دارد خواهرش زاده ی یوگسلاوی سابق و دیگری که برادرش است متولد سوئداست و هر سه تقریبن همسن هستند.
زنان و مردان، خواهران و برادرانی که به مرزها زبان مادری و فرهنگهای متفاوتشان تعلق ندارند و یا قرار نیست که تعلق داشته باشند. سیم خاردارهاو دیوارهای مرزهای زادگاهشان از ابتدا دربرابرشان رنگ باخته است، دیوارهایی وجود نداشته تااحساس کنند که آدمها باید در درون مرزهایی که تعلقهای قومی، مذهبی، رنگی و زبانی را دلیل میاورند، افسار بر خود ببندند، بینش، احساسات و علو طبع انسانی خود را خانگی، خلاصه و محدود کنند، ویا شاید برای دفاع از این مفاهیم ذهنی اگرو یا وقتی لازم باشد، همدیگر واقعی را بکشند،زخم بزنند ،به اسارت بگیرند، تا ثابت کنند که ایرانی اند، یوگسلاوند، چینی اند، مسلمانند، بودایی اند و یا مسیحی زاده شده اند.انگار اینها در مقابل چنین ویروسهای دربنیان مخالف انسانها، اما بدیهی و قابل قبول ،از ابتدا واکسینه شده اند!
به یاد یکی از داستانهای کوندرا می افتم. دکتری که میخواست زنان نازا را با اسپرم آزمایش شده خود باردار کند و در سرتاسر دنیا برادران و خواهرانی هم خون بپراکند با احساس یگانگی ..گو اگر به جای حس یگانگی میان فرزندان انسان از هر نژاد و رنگ و زبان ، حس دشمنی و کشتار و نابرابری است، بگذار مادران و پدران بی زاد و رود باقی بمانند! اصلن آیا برای بوجود آوردن این حس باید به خون و یا ژن چنگ برد تا حس همبستگی میان آدمها را جان داد؟! آیا انسان دوپای اهل عقل و احساس ودرایت ، با آرزوها و آمالی که به ششهزار زبان زنده و غیر زنده ی دنیا یک مفهوم را القاء میکند، دلیل لازم و کافی ای برای رسیدن به احساس یگانگی نیست؟!
کودکی ! کودکی! این دوران سرنوشت ساز بی برگشت ! میتواند یاد بگیرد که انسانها عاشق یکدیگر باشند و یا از حس تنفر وانتقام پر.
اینست که «موآ» یاد گرفته عاشق باشد.دستهای مهربانی دستهای او را گرفته بوده ، آغوش پر محبتی گریه های کودکانه ی او را در بستر امن خود آرام کرده است. نگاهی که حقیقت انسانها را دریافته است، سایه ی بلند خود را بر زندگی او انداخته تا حفظش کند و بتواند آرام عشق را به رگهای زندگیش تزریق کند .او مادر تنی خود را نمیشناسد و یا شاید نیازی به شناختنش ندارد. میگوید کنجکاو هست که بداند او کیست اما شاید با این جستجو قلب مادرخوانده اش آزرده شود. هرچند هرگز به روی خود نیاورد. بیست ساله که میشود، تصمیم میگیرد مستقل شود. مثل خیلی از دختران و پسران همسن و سال خودش و مادر به او کمک میکند تا آپارتمان کوچکی برایش تهیه کند.وقتی کار اسباب کشی تمام میشود مادر او را در آغوش میگیرد و بغضش را میخورد.
هوای بعداز ظهرتابستان در اثنای سرخوردن حرارت ملایمش روی پوست ، جای خود را کم کم به سرمای خفیف و مطبوعی میدهد که سرشار است از عطر سبزه هاو گلهای جان گرفته از آفتاب. فرش کوچکمان را در سراشیبی تپه ای روبروی موزه ی اسکاندیناوی ، قصری متعلق به قرن هجدههم میلادی، به سبک ناسیونال رمانتیک ، پهن میکنیم و مینشینیم. تابستان است و مردم ازروشنایی شبهای تابستانی سرحال اند و در تکاپوی تفریح و گشت و گذار. در نزدیکیمان تعدادی پسر در سن و سال بالای سی سال ،روی پتویی نشسته اند ومعلوم است که آنها هم دامادی به همراه خود دارند همان کاری را میکنند که ما. اما نه سبد حصیری پر از میوه ی مارا دارند و نه یقینن بطری های شراب و شامپاین توی دستشان بدون الکل است .
دخترهابه من میگویند: تو تعریف کن!اگر سانا ایران بود و میخواست عروسی کند ، آیا مراسم خاصی مثل موهیپا در آنجا هست که باید قبل و یا بعداز ازدواج انجام شود،اصلا قبل از ازدواج چکار باید میکرد؟
به ذهنم فشار میاورم که مراسم مشابهی قبل از جشنهای عروسی خودمان پیدا کنم اما چیز قابل ذکری دستگیرم نمیشود. هر مراسمی هست بیشتر خانوادگی است و مربوط است به بعد از خواستگاری و بله برون . از طرفی هررابطه ای هم هست چون مشروع و قابل قبول نیست، پنهانی و در خفاست.
................
هر کاری میکند باید و یا بهتر است که پرده ی بکارتش راحفظ کند!!
اما میدانستم که حتی تصورتجربه ی این کیفیت و محدودیت برای تک تک این دخترها غیر عادی و وحشتناک است اینکه مثلن دختری که در سی سالگی ازدواج می کند، هنوز باکره باشد و از او این انتظار وجود داشته باشدکه تا آن زمان هیچ تجربه ای از همخوابگی با کسی که دوستش داشته نداشته باشد. فکر آدم تا آنجامیتواند برودکه شخصی با چنین موقعیت و کیفیت در زندگی چه مرد باشد و چه زن شاید مشکل جسمی و روحی ویا نظیر آن داشته باشد. در ایران کودکی که از رابطه ی جنسی آزادی هر چند در منتهای عشق و خواستن بوجود آمده باشد ، کودکی کثیف و حرام و غیر قابل پذیرش است ،آنقدر کثیف که مرگش شاید بتواند کثیفی عملی را که پدر و مادرش مرتکب شده اند تا حدی از اذهان دور نگه دارد.انسان به خودی خود ارزشمند نیست .اینکه فقط انسان است کافی نیست .انگار او فقط فرضیه ای است .خود انسان و دانش و اعتماد به نفس او برای شناخت و تعریف خودش و نیازهایش کافی نیست .شناخت انسان بر اساس دانش و تجربیاتش برای اوقابل قبول و یا فهم نیست شایدهم بیش از حدتجریدی و غیر قابل لمس است و برای ادراک ابتدایی ناملموس و پیچیده است.ازطرفی ازابتدا اینطور به او گفته اند و آموخته اند مهم نیست چه کتابی باشد، کدام یک از کتابهای مذهبی ، همه ی آنها یک چیز میگویند و شدت و ضعف وابستگیهای مذهبی و انتظارات بستگی به تربیتهای خانوادگی دارد. اودر کتاب مقدس میخواند و از آن میپرسد که آیا من می اندیشم؟آیا من احساس دارم؟ آیا مجازم که بخورم؟ عشق بورزم؟ بنوشم؟ بازی کنم؟ به هر چه که میخواهم و به کسی ضرر نمیزند فکر کنم ؟ وقتی که شادم آزادم که از شادی فریاد بزنم؟ و وقتی غمگینم میتوانم ،میتوانم مثل کودکی بگریم؟ آیا برای دیدن زیباییها باید اجازه بگیرم؟ برای شنیدن زیبایی؟ و آیا میتوانم خلق کنم ؟ هر چه خواستم بگویم؟ آیا من آزادم که آزادزندگی کنم ؟ بدون آنکه به این فکر کنم که بدون تصمیم گیری و دخالت من از زمانی معین پستانهایم رشد میکنند بزرگ میشوند و چهره و اندامم حاشیه ای گرد به خود میگیرند و یا صدایم کلفت میشود محاسنم رشد میکنند، آیا بر اساس نوع اندام و جنسیتم برای من تصمیم میگیرند و باید آنرا بپذیرم حتی اگر حقیقتن جنسیتی نباشم که دیده میشوم ؟ از آن لحظه که در گوش نوزادی آن نجوای ملکوتی را میخوانند، این آغاز به ثبت میرسد آن لحظه است که او اجازه ی دخل و تصرف دراین اساس آغازین اکتسابی را ، بعدها به عنوان یک انسان آزاد بالغ ندارد . آزادی عمل او را آن غربال تعیین میکندوبر اساس جنسیتش . انسان در آن سرزمین با ابزاری مذهبی نیزمالی ارزش گزاری میشود و ازاین غربال است که خوبها و بدها جدا میشوند. بدها از جمله آنهااند که بدون در نظر گرفتن کلام الهی عشق میورزند، فکر میکنند زمین گرد است ، می اندیشند که نوزاد انسان درست مثل حیوان حق زندگی دارد،طبیعتن چه بهتر که نطفه اش با حقیقت عشق گره خورده باشد، احساسی که محققن خاص انسان است تااینکه بخواهدبا ابهامی که خود انسان هنوز نمیداند که چیست واز ترس از دست دادن این ذهنیت موهن باید همه روزه وجود آن را برای خود تکرار کند تا فراموشش نکند ، تا با همه ی فرّاری و رسوب نکردنش در ذهن به شکلی بماند و گم نشود، اگر نه جهنم جایگاه انسان است!واز جمله آنهااند که اگر چه همه ی اعمال این چنینی به اضافه ی دهها رفتار غیر انسانی را مرتکب میشوند و بدند، اما وقتی مالیات عمل خود را با چکهایی با رقم نجومی بپردازند، آمرزیده میشوندو بهشت جایگاه آنان است! و این باید حفظ شود به هر قیمتی و بدیهی است که به قیمت له کردن آدمهای «بد»و بی پول در حال غربالیدن و بیختن شان!
اما نه ! نمیگویم ! اینها را نگفتم! شکم کوچولوو برآمده ی سانا به چشمم میخورد . یکی از زیبا ترین صحنه های هستی!
میگویم سانا جان اگر تو در ایران بودی ، کودک کوچولوی درون تو اینگونه آزاد نمیتوانست رشد کند. آنها تقریبن میدانند که روابط داخل ایران چگونه است. مرتبن از روزنامه و اخبار میشنوند از سنگسارها و اعدامها و هزاران محدودیتهای دیگر. اشاره میکنم که روابط دختران و پسران درایران مثل اروپا آزاد نیست و صحبت به این پرده ی مبهم ناپیدا و قضیه ی منتهی شدنش به وصله و بخیه میکشد و کلی میخندیم..
توی ذهنم به دنبال مراسمی نزدیک به موهیپای سوئدیها میگردم اما چیزی به ذهنم نمیرسد،اینست که بسنده میکنم به تعریف اینکه قدیمها آن موقع که دختری میخواسته عروسی بکند رسم بر این بوده که به هنگام اصلاح صورت عروس ، در خانه ی پدری او دختران و زنان فامیل در اطراف عروس حلقه میزدند و زنی با دایره زنگی اش و خواندن شعرهای مخصوص عروسی و بعضی شعرهای منطقه ای به هلهله و شادی و خنده میپرداختند. شاید این یکی از آن مراسم قبل از ازدواج باشد که به ذهنم میرسد.
مراسم سرعقد و گل چیدن و گلاب آوردن عروس که انگار وسط مجلس همه ی حضار را فراموش میکند و میرود دنبال نخود سیاه هم که یعنی یاری فامیل در محفوظ نگه داشتن مثلا غرور نازک عروس که با همه ی عشق وافری که انشاالله و حتمن نسبت به داماد دارد، نه هول برش داشته و نه همچین روی دست کسی مانده که میخواهد بااین اولین و آخرین مردزندگی اش وارد خانه ی مشترک شود ..و بعد هم نشان بدهد که در حرف شنوی لنگه ندارد، اجازه ی جیش کردنش هم دست بزرگترهاست چه رسد به شوهر کردن و برای به دست آوردن دل یکی یکی اعضای فامیل هم از تک تک عمو وعمه و دایی و غیره برای کاری که قرار است برای اولین بار بکند و تعیین کردن مهمترین مسئله ی زندگیش و کیفیت باقی عمرش اجازه بگیرد.....!! همه ی اینها انگار که یکجور نمایش خانوادگی است و همه میدانند که نمایش است. یک سنت است ، سنتی که انگار بر آزاد نبودن زن و به خود وا گذاسته نشدنش تاکید میکند و صحه میگذارد و حتی خود عروس هم با رغبت دراین مراسم نقش بازی میکند ...از خیر تعریف این جزئیات هم میگذرم که دلم را در میهمانی مان کمتر بگیرانم.
ته میوه های سبدمان را که در میاوریم آماده میشویم که به طرف رستوران براه بیافتیم
ادامه ..
1.«موهیپا» جشنی است که بیشتر خاص طبقه ی مرفه در اروپا و آمریکااست. در سوئد رسمی است بازمانده از دوره ی ۱۵۰۰ میلادی . در این رسم که دوستان عروس یک روز ویا مدتی پیش از جشن عروسی میگیرند، میبایست دختری را که قرار است ازدواج کند به طورغیر منتظره هیجان زده و خوشحال کنند. به این ترتیب عروس اغلب توسط دوستهایش دزدیده میشود، لباسهای خنده دار به تن او میکنند، چشمهایش را میبندند ، روسری سرش میکنند و با چنین کارهای خنده دار و شوخی هایی از این قبیل به شادی میپردازند. این جشن معمولن با رفتن به رستوران و صرف غذا پایان می یابد.
.گاهی وقتها آدم میبیند که توی خیابان چند تا دختر شاد دور و بر دختری را که یک تور کوتاه با سنجاق به سر دارد و تاج خنده داری روی سرش گذاشته شاید، آرایش غلیظ دلقکی هم کرده باشد و چند تا قوطی خالی با بند به لباسهایش آویزان کرده ،گرفته اند و میروند، با دیدن چنین صحنه ای آدم متوجه میشود که آن دختر بزودی قرار است ازدواج خود را جشن بگیرد.درچنین جشنی عروس و دوستان و اطرافیان میتوانند باهر لباس خنده دار و یا مسخره ی ظاهر شوند ، خیابانها را گز کنند، آنقدر مشروب بخورند که مست پاتیل شوند و هر طور که مدل خودشان است خوش بگذرانند. در مورد پسرها هم تقریبا چنین چیزی هست و رفقای داماد این وظیفه را دارند که رسم وقتی در مورد مردها باشد اسمش «سِوِن سکسا» است .
