Thursday, May 17, 2007

پیله ها

این نوشتن و روی روال نوشتن افتادن چقدر سخت است! آن وقتها که شب و روز و وقت و بی وقت در حال نوشتن بودم و شر شر ناب باران از پشت پنجره اتاقم من را مثل قطره های سرگردان با جوهر می آمیخت و روی کاغذ سفید زیر دستم میلغزاند، دیگر نیست! آن روزها روزهای بعد از دوره دانشجویی بودند و عشق و دوری ـ این بهترین دلیلها برای خلق تازه ها ـ همیشه در کمین احساسات و اندیشه هام بودند . عشق و دوری از معشوق ! دوستش داشتم ، عاشقانه مینوشتم :
با تو امروز تا کجا رفتم
تا دل سبز بیقراریها
تا نسیم نیاز و خنده عشق
رو به آغوش سبز وادیها...
...آن دو دریاچه عظیم جهان
که پر از موج بود ما بودیم
سنگ و خاشاک و کوه و دشت و کویر
بین ما بود و ما جدا بودیم.....

از دستش عصبانی و دلخور بودم :

هان! هی سلام ای موج تنهای فسرده
ای ناله خاموش ساحلهای مرده!
ای بیکران !هر سو به کام خویش رفته
ای حقه خاشاک و کوه و سنگ خورده.....

و کار ما شده بود -شناسایی راز گل سرخ - که شاید در نوع خودش و در زمان خود، هم هرگز بد نبود...مینوشتم و مینوشتم از عشق و امیدی که - مال من و یا ما - بود . منحصر به ما بود و انگار مرا در پیله خودم بیشتر میتناند و میتناند...زیادی عشقمان باورم شده بود، در مقابل کم صداقتی یک عاجز خلع سلاح بودم .کم کم اما شعله عشقم بی رمق شد. حریف میطلبید و دیگر دانسته بودم که حریفی درکار نبود و رفیق من آن وقت دلش برای شعرهایم تنگ شده بود...برای باز یافتن کلمات مکالمه های مان در شعری تازه و در راه باز آمدن از کشفی تازه که با هم یافته بودیم - و یا خیال میکردیم که یافته ایم - دیگر پیله ام سخت سنگین شده بود.. ! دیگر چیزی نبود که به کشف و فلسفه بافی نیاز داشته باشد به جز دنیای آن سوی پیله ها.
پیله ام را بی صدا شکافتم . نه! عشقی نبود! همه تصور بود! از نیرویی که آن عشق را در من پرورانده بود در شگفت بودم! چه سرشار شده بودم از قدرت! آن همه من بودم ! آن عشق و نیرو « من » بود! دیدم عجب که فکر میکردم میتوانستم از پشت این سوراخهای تلفن احساس کنم که ارتباطم کامل است و او را حداقل به طور نسبی میشناسم ...از طرفی چه عاجز بودم من با این محدودیت ! آن همه انرژی و اینچنین محدودیت چگونه امکان پذیر است که نومیدی سرانجامش نباشد؟!

و پیله ها و پیله ها و پیله ها ..که من و ما به دور خودمان ، اطرافیانمان ، عزیزانمان ، چشمهایمان ، دستهایمان ،جولانگاهمان ، نگاهمان پیچیده ایم ...چه بیرحمانه عزیزند این پیله ها ! چه جایگاه تاریخی و فرهنگی ای دارند این پیله ها...چه منحصر به فردند ! عجب بخشی از ما اند ! بخشی از هویت ما ، اصالت ما ، فرهنگ و آبرو و ناموس ما اند. عرق ملی ما اند و روز و شبمان را در حال تنیدنشانیم ! بر اساس آن به یکدیگر نمره و رتبه میدهیم . ارزش و بی ارزشی تقسیم میکنیم . قضاوتهایمان ، دعواها و شکایتها ، عشق بازی و دعوا بر سر عشق های پیله ای و زخم زدن و به دار آویختن و کشتن و تجاوز به ناموس خواهر و مادر همسایه و دختر خود و پسرخوانده دیگری و سنگ زدن بر سر زنی که سیب میچیند و یا او که گندم به زیر پستان شیر میدهد و پیش از آنکه سوزش سنگ را بر سرش احساس کند قلبش جان داده است ...اینجا شهر کوران نیست...اینها پیله ها اند و ما همه به زعم ترس از زشتی نوع تفکر خود حرامزاده ایم ، اگرنه حقیقت را جار میزدیم ! حالا میخواهم باز بنویسم و تجربه های رهایی ام را با همگان قسمت کنم! برای نوشتن از رهایی باید اول آن را خوب تجربه میکردم! و کرده ام ! اکنون باید ـ نوشتن ـ از آن را تجربه کنم و از رشته هایی بگویم که میتوان گسست و رهایشان کرد ! نمیگویم بال ! رها شدن تنها پرواز کردن نیست..از آن بالاتر و در عین حال متنوع تر است . همه چیز است ..تجربه عظیم زندگی کردن است به رهایی .

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home