Thursday, May 17, 2007

«پاسخ کوتاه به «سلام

متن زیرنظری کوتاه است درارتباط با حکم اعدام که دربخش
نظرات وبلاگ خانم آسیه امینی نوشتم و در اینجا ادامه آن آمده:


دوست عزیز . معلوم است که رفتار آن مجرمان با لیلا و لیلاها خون را به جوش میاورد ، و اگر آدم از خانواده مقتول باشد که دیگر حساب احساس و زندگی آدمی روشن است. اما باید فراتر از این سطح به این واقعه اجتماعی نگاه کرد.چه اکنون که قاتل هم مثل مقتول در زیر خاک بسر میبرد و چه آن وقت که منتظر حکم خود بود و امیدوار بود که جان سالم بدر ببرد، صحبت در باره افرادی است که قربانی تفکر و قوانین حاکم براجتماع هستند . قوانین و تفکری که انسانها را نمی شناسد و نیازهای آنان در حدود تنگش نمیگنجد و به همین دلیل قوانینی که برای اجرای عدالت ! حکم میکند یا کاملا ناقص است یا ضد انسانی و فاشیستی است. در این مورد شخص مقتول قبل از اینکه لیلایی را بعد از تجاوز به قتل برساند، قربانی تفکر بیمار خود درمورد جنس مخالف خود بوده است . در اجتماعی که نگاه حاکم بر آن ، نگاه مرد سالارانه ای است که زن را حقیر و پایین دست میشمارد و یگانه نگاه برجسته اش به زن نگاه جنسی است ، شمار دختران و زنانی که بدون اینکه کشته شوند مورد تجاوز قرار میگیرند هرگز محاسبه نشده است که نشان دهد کیفیت و کمیت تخمینی آسیب رسانی و تجاوز به زنان حول و حوش چه رقمی است . کسی صداهای ضجه و التماس چنین زنانی را نمیشنود ، چه بیشمارند زنانی که نومیدانه و در سکوت خود ، در خود میشکنند بدون آنکه جسمشان از بین برود و کشته شوند! اما اینان چگونه میتوانند این بار عظیم تحقیر و شکست جسم و روان خود را پیش کسی بازگو کنند؟ دراین اجتماعی که بر هر عملی برچسب و نگاه ــ گناه ــ زده میشود و آن را بر دوش به شدت ضعیف شمرده شده و ستمدیده ی زن میگذارد.
ناگفته نماند که چه بسیار مردانی ـ پسرانی که آنان هم مورد تجاوز قرار میگیرند ، اما آنقدر وضعیت بحرانی است که بندرت در مورد آنان سخنی گفته میشود و یا اصلاعمل انجام شده در مورد آنان اغلب با آنچه که نسبت به زنان روا میشود یکسان انگاشته نمیشود ! چه کسی میداند و اهمیت میدهد که تجاوز شونده با هر جنسیتی که دارد بعد از تجاوز میتواند دچار چه مشکلات و زخمهای ناعلاج روانی و روحی بشود و زندگی اش چگونه دگرگون خواهد شد، اگر مورد مداوا معالجه قرار نگیرد ، تازه اگر ارفاق بدهیم و شکل تجاوز را در همان شنیع ترین شکل واقعی خود خلاصه کنیم ، اگر نه خود شما ازیک صبح تا شب وقتی پا از خانه بیرون بگذارید، شمار رفتارها ی متجاوزانه نسبت به شمای نوعی در کوچه و خیابان از شمار خارج است !
با تمام شنیع بودن تجاوز آیا آویزان کردن و اعدام متجاوز و یا قاتل حق انسان و اجتماع اوست؟
انسان قاتل و یا تجاوز کار! :
کسی که پیش از ارتکاب جرم ؛
الف. چه بسا که خود زمانی مورد تجاوز قرار گرفته.
ب.تفکر متجاوزگرانه خود را از محیطی که به هزاران شکل تبلیغ دیکتاتوری و تجاوز میکند کسب کرده.
ج. نگاه و تفکر غیر انسانی و نابرابر با خود را نسبت به جنس زن از خانواده ، جامعه کسب کرده ....

اجتماع ! ؛
بله اجتماع زنده ! که البته اجتماعی مفلوک ، بی در و پیکر و بحران زده است، پر از ضایعه است و همیشه بی صاحب بوده و به شدت تحقیرو خالی شده و با اوهام و خرافه پر شده ، حرمتی در خود احساس نمیکند ، اما این اجتماع زنده است ونفس میکشد و با همه بیماری خود میخواهد به زندگی ادامه دهد چون انسانهایش زنده اند و با همه فلاکت خود حق زندگی دارند و هر چند هیچ معیار انسانی ای این حق وحقوق انسانی و چگونگی و کیفیت آن را برای شهروندان این اجتماع نه میتواند و نه جرات دارد که شرح بدهد و اذهان را آگاه کند، با این تفصیل از شخص قاتل قربانی و اجتماع زنده به شدت بیمار ، پدیده ـــــ اعدام ــــ چه کمکی به :
۱. قاتل و خانواده اش
۲.مقتول و یا خانواده اش
۳. اجتماع میکند؟
ــــ اگر حتی طبق قوانین حقوق بشر نخواهیم حق زندگی را به عنوان ابتدایی ترین حق متعلق به هر انسانی بدانیم، و به این دلیل بدیهی مخالف حکم اعدام باشیم ، آمارهای دقیق جامعه شناسی ـ روانشاسی نشان داده است که در جوامعی که شهروندانش میبایست از قانون اعدام پیروی کنند ، آمار و دفعات ارتکاب جرم ، جرمی که مجرم را به اعدام سوق میدهدخیلی بالاتر است.
رواج خشونت ، ترس ، تحقیر و بی ارزش شمردن آدمها از جمله تاثیرات اعدام در اجتماع است .
با اعدام شخص قاتل و یا مجرم ، مقتول زنده نمی شود و محققا احساسی که به متقاضیان اعدام مقتول میدهد احساس رضایتمندانه ای نخواهد بود، چرا که عمل گرفتن زندگی و جان آدمها در نوع خود ـ نمی تواند با هیچ دلیلی ـ موجه باشد ، حس انسان دوستی را در نهاد آدمی متزلزل میکند ، منشاء توهم و نا امنی درونی است و بحرانی را بر غم از دست دادن عزیز از دست رفته دامن میزند که هر چند شاید شدت نداشته باشد، اما دائمی است.

پیله ها

این نوشتن و روی روال نوشتن افتادن چقدر سخت است! آن وقتها که شب و روز و وقت و بی وقت در حال نوشتن بودم و شر شر ناب باران از پشت پنجره اتاقم من را مثل قطره های سرگردان با جوهر می آمیخت و روی کاغذ سفید زیر دستم میلغزاند، دیگر نیست! آن روزها روزهای بعد از دوره دانشجویی بودند و عشق و دوری ـ این بهترین دلیلها برای خلق تازه ها ـ همیشه در کمین احساسات و اندیشه هام بودند . عشق و دوری از معشوق ! دوستش داشتم ، عاشقانه مینوشتم :
با تو امروز تا کجا رفتم
تا دل سبز بیقراریها
تا نسیم نیاز و خنده عشق
رو به آغوش سبز وادیها...
...آن دو دریاچه عظیم جهان
که پر از موج بود ما بودیم
سنگ و خاشاک و کوه و دشت و کویر
بین ما بود و ما جدا بودیم.....

از دستش عصبانی و دلخور بودم :

هان! هی سلام ای موج تنهای فسرده
ای ناله خاموش ساحلهای مرده!
ای بیکران !هر سو به کام خویش رفته
ای حقه خاشاک و کوه و سنگ خورده.....

و کار ما شده بود -شناسایی راز گل سرخ - که شاید در نوع خودش و در زمان خود، هم هرگز بد نبود...مینوشتم و مینوشتم از عشق و امیدی که - مال من و یا ما - بود . منحصر به ما بود و انگار مرا در پیله خودم بیشتر میتناند و میتناند...زیادی عشقمان باورم شده بود، در مقابل کم صداقتی یک عاجز خلع سلاح بودم .کم کم اما شعله عشقم بی رمق شد. حریف میطلبید و دیگر دانسته بودم که حریفی درکار نبود و رفیق من آن وقت دلش برای شعرهایم تنگ شده بود...برای باز یافتن کلمات مکالمه های مان در شعری تازه و در راه باز آمدن از کشفی تازه که با هم یافته بودیم - و یا خیال میکردیم که یافته ایم - دیگر پیله ام سخت سنگین شده بود.. ! دیگر چیزی نبود که به کشف و فلسفه بافی نیاز داشته باشد به جز دنیای آن سوی پیله ها.
پیله ام را بی صدا شکافتم . نه! عشقی نبود! همه تصور بود! از نیرویی که آن عشق را در من پرورانده بود در شگفت بودم! چه سرشار شده بودم از قدرت! آن همه من بودم ! آن عشق و نیرو « من » بود! دیدم عجب که فکر میکردم میتوانستم از پشت این سوراخهای تلفن احساس کنم که ارتباطم کامل است و او را حداقل به طور نسبی میشناسم ...از طرفی چه عاجز بودم من با این محدودیت ! آن همه انرژی و اینچنین محدودیت چگونه امکان پذیر است که نومیدی سرانجامش نباشد؟!

و پیله ها و پیله ها و پیله ها ..که من و ما به دور خودمان ، اطرافیانمان ، عزیزانمان ، چشمهایمان ، دستهایمان ،جولانگاهمان ، نگاهمان پیچیده ایم ...چه بیرحمانه عزیزند این پیله ها ! چه جایگاه تاریخی و فرهنگی ای دارند این پیله ها...چه منحصر به فردند ! عجب بخشی از ما اند ! بخشی از هویت ما ، اصالت ما ، فرهنگ و آبرو و ناموس ما اند. عرق ملی ما اند و روز و شبمان را در حال تنیدنشانیم ! بر اساس آن به یکدیگر نمره و رتبه میدهیم . ارزش و بی ارزشی تقسیم میکنیم . قضاوتهایمان ، دعواها و شکایتها ، عشق بازی و دعوا بر سر عشق های پیله ای و زخم زدن و به دار آویختن و کشتن و تجاوز به ناموس خواهر و مادر همسایه و دختر خود و پسرخوانده دیگری و سنگ زدن بر سر زنی که سیب میچیند و یا او که گندم به زیر پستان شیر میدهد و پیش از آنکه سوزش سنگ را بر سرش احساس کند قلبش جان داده است ...اینجا شهر کوران نیست...اینها پیله ها اند و ما همه به زعم ترس از زشتی نوع تفکر خود حرامزاده ایم ، اگرنه حقیقت را جار میزدیم ! حالا میخواهم باز بنویسم و تجربه های رهایی ام را با همگان قسمت کنم! برای نوشتن از رهایی باید اول آن را خوب تجربه میکردم! و کرده ام ! اکنون باید ـ نوشتن ـ از آن را تجربه کنم و از رشته هایی بگویم که میتوان گسست و رهایشان کرد ! نمیگویم بال ! رها شدن تنها پرواز کردن نیست..از آن بالاتر و در عین حال متنوع تر است . همه چیز است ..تجربه عظیم زندگی کردن است به رهایی .